لطفا برای مشاهده کامل مطالب روی

ادامه ی مطلب

کلیک کنید.

خواهشا نظرات خوبتونو از من دریغ نکنید.

راستی صلوات یادتون نره.



پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ | 17:24 | جمعی از کنکوری ها |

از:http://story2014.blogfa.com/



شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 21:17 | جمعی از کنکوری ها |

آیا تو یک ماه آخر میشه معجزه کرد ؟ 

در پاسخ به این سوال دو جنبه : مدل برنامه ریزی و بعد هم جنبه احساسی کار دخیل هست. 

در مورد نوع مطالعه، فردی که این سوال رو می پرسه تو مدت باقی مونده اول از همه باید توجه کنه که نباید به مدل قبلی ( ماه های گذشته درس بخونه ) . 


مثلا: داوطلب رو فصلی که تسلط نداشته میشینه اول جزوه یا درسنامه مورد نظر رو مطالعه میکنه، بعد زدن تست های یک کتاب تست ، تست های مورد نظر دبیرش رو میزنه و کار میکنه. بعد برای اینکه خیالش راحت بشه از یک منبع دیگه هم تست های اون قسمت رو میزنه و بعد از گذر چند روز به علت عدم مرور به موقع (یا داشتن وسواس) مجبور میشه تا بازهم برگرده و درسنامه مورد نظر رو بخونه و عینا” همون تست ها رو دوباره بزنه.


این مدل مطالعه در ماه های قبل (پیش از عید) مورد قبول هست ولی در ماه های پایانی دیگه نباید باشه. 

درست مث رفتار دانش آموزان در پروسه طول سال و شب امتحان. طول سال سعی میکردین رو مباحث ریز به ریز مسلط بشین ، نمونه سوالات مختلف حل میکردین و مطلب رو برای خودتون بسط میدادین ولی شب های امتحان درست میومدین رو قسمت هایی که قراره سوال بیاد متمرکز میشدین و همون قسمت ها رو می خوندین و جمع میکردین. 


در حال حاضر هم ما به مطالعه قسمت هایی نیاز داریم که میدونیم و مطمئن هستیم که الگو ثابت و تکراری سوالات کنکور هستن و هر ساله داره ازشون سوال میاد. حالا اونم با چه نگرش و با چه دیدی … با نگرش اینکه باید از تمام توانایی هام استفاده کنم.


فکر می کنم الان دیگه همه شما این حرف هارو از گوشه و کنار شنیدین که میگن باید حداقل 10 ساعت ، 12 ساعت درس خوند و … . این صحبت ها درسته ولی دانش آموزی که شما باشی این حقیقت رو میدونی ولی میگی: من نمی تونم این کارو انجام بدم .






اصلا” بعد از گذشت چند ساعت مطالعه خسته میشه و نمی تونم ادامه بدم. این دیگه میره تو قسمت بعد احساسی کار  قضیه اینه که چیزی که باعث میشه حرکت شما پایدار و مستمر نباشه بعد خستگی ذهنی و اینکه شما عادت به مطالعه با ساعت بالا نداری نیست، بلکه اینه که شما انگیزه و احساس قدرتمند استفاده از این توان رو در خودت به وجود نمیاری




ادامه مطلب
دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 8:26 | جمعی از کنکوری ها |

چشماتو ببند...

بستی؟؟؟

تصور کن که الان شب قبل از کنکوره.کلی از درسا رو اصلا نخوندی.خیلی میترسی از اینکه به اون هدفی که داشتی نرسی

ساعت 10 شده.کم کم باید بخابی تا صبح خابت نگیره.میری بخابی.اه ه ه ه.کلافه شدی خابت نمیبره

با خودت زمزمه میکنی.حالا فردا چکار کنم؟؟؟بعد از کنکور با چه رویی برگردم خونه؟؟فامیل نمیگن این همه تلاش کرد اخرش چی شد؟؟؟

وای دارم دیوونه میشم

بلند میشی.خاب از سرت پریده و هزارتا فکر و خیال تو سرته.خدایا خاهش میکنم کمکم کن.چشم امید مامان و بابام به من بود.خیلی برام زحمت کشیدن.به همین راحتی ناامیدشون کنم؟؟؟

وای نه.چطور بهشون بگم خراب کردم؟؟چطور؟؟؟مطمئنم که حسابی ناراحت میشن

دوستامم ازم میخندن نه؟؟؟ولشون کن اونا که مهم نیستن اما غم مامان و بابا رو نمیشه کاریش کرد

حالم از خودم بهم میخوره.خیلی وقت داشتم چرا تلف کردم؟؟؟

خدایا ارزو میکنم که فقط 1 ماه برگردم عقب.خواااهش میکنم.فقط 1 ماه.میخام این 1 ماه رو با تمام وجود جبران کنم

اما افسوس که دیگه کار از کار گذشته........

اشک توی چشمات جمع میشه و با گریه خابت میبره

 

حالا چشماتو باز کن.

ارزوت برآورده شده. بنظر من این بزرگترین شانسته که بتونی از افتادن اتفاقی که یه گوشش رو برات توصیف کردم بگیری

اینطور نیس؟؟؟

3 ماه وقت داری. خییییلی قدرش رو بدون

به این راحتی ایندتو خراب نکن.برای زندگیت بجنگ

و به ایندت امیدوار باش


سلام به همه ی کنکوریای گل

این پست رو نذاشتم که استرس بگیریدا

فقط خاستم بگم این 3 ماه خیلی ارزش داره قدرش رو بدونین و ناشکری نکنین. چون خیلیا پارسال شب کنکورشون ارزو داشتن الان جای شما باشن

دلم میخاست قبل از اتفاق افتادنش جلوش رو بگیرین و ایمان دارم که میتونین



چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۳ | 9:33 | جمعی از کنکوری ها |

آنقدر ناامید بود که نشود قانعش کرد آنقدر از روزهای درس خواندنش بیزار بود که نتوان راضی اش کرد .انگار تمام کارهایش را نگه داشته بود برای مهر سال آینده .به خانه فکر می کرد و کتاب و جزوه هایی که دورش چیده شده بودند مهر آینده را تلخ می پنداشت، قول کتاب هایش را به کسی نمی داد و من مانده بودم با خاطری که باید امید می گرفت با ذهنی که باید انگیزه جذب می کرد در این چهل روزه باقی مانده تا روزی که سرنوشتش رقم می خورد این بار برایش گفتم از خانواده.

سرنوشت تو ,تقدیر تو ,آینده تو, روحیه تو ,زندگی تو رشته ای نیست که فقط به تو برسد بسیار بوده اند آنها که برایت تلاش کرده اند .آنها که دیدن ناامیدی تو برایشان شکست آمیزتر از شکست کنکورت باشد. پرسیدم فکر کرده ای که از غصه ی این ناامیدی سهمی هم به نزدیکانت می رسد؟

به فکر فرو رفت که مادرم!!!

مادرم هر روز صبح زودتر از من بیدار می شد… مادرم هر روز بدرقه ام می کرد… مادرم هر روز از من می پرسید چه کرده ام… مادرم نقل تمام تعریف کردن هایش نبوغ و تلاش من بود.مادرم هر چه توان داشت برای تقویتم به کار می بست. مادرم چقدر در خانواده از من تعریف می کرد …مادرم وقت درس خواندن من همه را در خانه ساکت می کرد.. مادرم بخاطر من با بقیه بحث می کرد “مگر نمی بیند دارد درس می خواند؟” مادرم بخاطر من جایی نمی رفت مادرم غصه ی خستگی من را می خورد و کنارم می نشست گه گاهی چیزی می گفت خستگی ام در شود مادرم بعد از هر آزمون با خوشحالی و لبخندی می پرسید چه کرده ای؟ و من چه نامنصفانه با آنکه آنقدرها هم خراب نکرده بودم دست پیش را می گرفتم “خیلی خراب کرده ام مادر!” من چه نامردانه خنده را از لبهای مادرم برمی چیدم و بجایش بی خیالی و آسودگی را در دل خودم می کاشتم من آسایش موقت و مخدر “سال بعد می خوانم” را می خریدم با دلواپسی های مادرم! من با بریدنم از درس بند دل مادرم را بریدم و هنوز نمی دانم چرا مادرم از من مشتاق تر است به سرنوشت من به روزگار من به آبروی من! دیروز مادرم در چشم هایم زل زده بود و می گفت کاش می توانستم جای تو برای تو درس بخوانم!

در اوج ناامیدی ها هم که غرق باشم از تمام دنیا هم که سیر باشم خوشحالی مادرم را با هیچ چیز دنیا عوض نمی کنم شاید این انگیزه کافی باشد.

انگار جواب سوالم را گرفتم “یاس و ناامیدی من می کشت شادی کسی را که شادی اش را با دنیا عوض نمی کردم”

گفتم تمام خیال خوش آرزوهایت را هم که کنار بگذاری امیدت را هم که دور ریخته باشی استعدادت را هم که خشکانده باشی باز وجدانی هست که صدایت بزند باز غصه ای از اندوه کسی هست که نگذارد ناامید شوی باز عشقی هست که زنده ات کند باز معجزه ای هست که نجاتت دهد.

همه ی غصه هایت را دور بریز و بگو ” اصلا درس می خوانم برای شادی مادرم برای آرامش قلبش درس می خوانم تا باز بتوانم در چشمانش پاک و مشتاقش نگاه کنم.”


خواهشا برای من هم دعای خیر کنید...



خدا نگه دار...





پنجشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۳ | 23:58 | جمعی از کنکوری ها |




چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۲ | 18:27 | جمعی از کنکوری ها |




چند صد سال است که منتظر 313 مرد است تا ظهور کند...آه که مرد بودن چقدر دشوار است...الهم عجل لولیک الفرج




جهت تعجیل در فرج امام زمان


صـــــلوات نـــــــه!!

باید کمی تعجیل کنیم در آدم شدمان





...




یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ | 12:42 | جمعی از کنکوری ها |

خوشا چهره ای که خداوند به آن می نگرد در حالی که از ترس خدا بر گناهی که کرده و جز او کسی از آن آگاه نیست می گرید.(پیامبر(ص))

دوست دارم بشینم زار زار گریه کنم.نمی دونم حال شما چه جوریه.من الان این جوریم. می خوام گریه کنم به حال خودم.به حال عمرم که همش تو حرف زدن گذشت نه عمل کردن.به اینکه می خواستم خوب باشم نشد.به اینکه می خوام فقط تو رو ببینم ولی نمی زارن یا نمی شه.

خدایا می خوام به کار بد و خوبم گریه کنم.به گذشتم به آیندم به الانم....به دور و ورم که انقد شلوغش کردم.

هان!آیا کسی نیست که پیش از رسیدن روز سختی برای آن کار   کند؟                                               (امام علی)

نه!گریه ی من از ترس نیست.از کارای اشتبامه.از کارایی که تو خوشت نمی آد.باهاشون حال نمی کنی.منم هر روز خواسته و ناخواسته انجامشون می دم.خدایا می دونم تو بخوای درستم می کنی.پس بخواه که می دونم بقیه ی عمرمم زود می گذره و یک دفعه می گن خوش اومدی.وقتت تمومه.کاسه کوزتو جمع کن داداش. باید بری.نمی خوام اینطوری برم.خودت ما رو نجات بده می دونم هیشکی دلش بیشتر از تو برا ما نمی سوزه.خودت آفریدیمون خودت جمع و جورمون کن ای خدااااااای مهربون.

خواجه عبداله انصاری می گه که:الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست.دستم گیر که جز فضل تو پناهم نیست.

می دونم خیلی بدی کردم.می دونم هر کاری دلم خواست کردم.می دونم رو هوسم کار کردم.ولی می دونی اگه بگی برو کجا رو دارم برم؟آخه کجا برم؟

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

                                         بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود هم در غم عشق

                                         اما نه چنین زار که این بار افتاد

 


http://ba-eshgh.persianblog.ir



شنبه سوم اسفند ۱۳۹۲ | 8:53 | جمعی از کنکوری ها |
مطالب قدیمی تر